هاشم معروف الحسني ( مترجم : محمد مقدس )

170

سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي )

هر گونه مواد غذايى ندهند ؛ چهل تن از بزرگان مكه توافقنامه را امضا كردند و آن را در كعبه نهادند و ايشان را در اول محرم سال هفتم بعثت پيامبر ( ص ) در شعب ( دره ) ابو طالب محاصره كردند و اين حصار حدود دو سال يا بنا به تعبير برخى مورخين سه سال به طول انجاميد ، پس از ماه‌هاى اندكى از محاصره ، بخش اعظم موادى كه همراه داشتند به پايان رسيد و بنى هاشم شديدا در تنگنا قرار گرفتند كودكان و زنان از اين تنگنايى در رنج و عذاب بيشترى بودند تا جايى كه گاه از فرط گرسنگى فريادشان بلند مىشد . اندك آذوقه‌اى كه به آنها مىرسيد همانى بود كه هشام بن عمر بن ربيعة و ديگران در دل شب به آنها مىرساندند قريش هر خوراك و غذايى را به بالاترين قيمت از صاحبانش مىخريد تا مبادا چيزى از آن به بنى هاشم رسد و آنچه در تاريكى شب به آنها مىرسيد حتى نياز كودكان و زنان را برآورده نمىساخت . آنچنان در تنگنا قرار گرفتند كه ناگزير از علف و برگ درختان تغذيه مىكردند ولى با همهء اين احوال ابو طالب و فرزندش على و برادرش حمزه ، چيزى جز محمد و مراقبت از او ، ذهنشان را به خود مشغول نمىداشت آنها از وى مراقبت مىكردند تا مبادا شبانه يكى از اهالى مكه رخنه كرده و او را ترور كند ، ابو طالب شب و روز از اين انديشه رهايى نمىيافت . در تاريخ ابن كثير آمده كه ابو طالب در توجه و مراقبت از جان محمد ( ص ) ، بدانجا رسيده بود كه وقتى همه در دل شب به خواب مىرفتند به پيامبر دستور مىداد همراه ديگران در سر جاى خود بخوابد و آنگاه كه همه در نيمهء شب در خواب بودند به يكى از فرزندانش يا برادرانش دستور مىداد كه بر جاى پيامبر بخوابند و پيامبر نيز جايش را با ايشان عوض كند تا حتى اگر كسى شبانه و براى ترور وى موفق به رخنه در شعب شد فرزندش پيش‌مرگ برادرزاده‌اش ( محمد ) باشد . و در روايت ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه ج 3 صفحهء 310 آمده كه او در « امالى » ابو جعفر محمد بن حبيب خوانده است كه ابو طالب گاهى وقتى پيامبر خدا را مىديد به گريه مىافتاد و مىگفت : وقتى او را مىبينم به ياد برادرم عبد اللّه مىافتم . او ( ابو طالب ) با عبد اللّه از يك پدر و مادر بود و مىافزايد كه او غالبا ترس جان او را داشت و براى همين او را از رختخوابش بلند مىكرد و فرزندش على را بجاى وى مىخوابانيد روزهاى محاصره و پس از آن ، بدين سان گذشت على ( ع ) نسبت به جان او احساس خطر كرد ولى او در راه محمد ، از مرگ هراسى بدل راه نمىداد . روزى به پدرش گفت : پدر مىدانم كه ( بالاخره در اين راه ) كشته خواهم شد . پدر به صبر و شكيبش فراخواند و اين ابيات بر زبان آورد :